تبليغاتX
قصر کاغذی - حاکمان مفسد یا مفسدان حاکم-بخش دوم-
موادی از قوانین

در ميان متفکران بشر به ويژه در غرب گاه با شخصيتهايى برمى‌خوريم که با شنيدن پيام آنان يا بايد آنها را به غايت پيچيده بديع و شگفت‌انگيز دانست يا در نهايت خردي، بى‌مقدارى و عدم تعادل فکرى تلقى نمود. فردريش نيچه از کسانى است که در نيمه دوم قرن نوزدهم آراى خويش را بر سه پايه فلسفه، جامعه شناسى و ادبيات آلمانى تدوين کرد و اين هندسه عقيدتى پس از او منشا بى‌بند و بارى‌هاى فکرى و نظرى از يک سو و ناهنجارى هاى سياسى و عملى از سوى ديگر شد؛ تا آنجا که برخى متفکران غربى به اين سخن تصريح مى‌کنند که نازيسم و فاشيسم اروپا يک سره الهام گرفته از آثار فلسفى نيچه است يا لااقل اتهام چنين پيوندى وجود دارد . با بررسى نه چندان عميق در افکار نيچه و آنچه از او به جاى مانده است وى را بيش از فلسفه، وابسته به گروه شاعران و نظريه‌پردازى مى‌يابيم که به بهره‌گيرى از قدرت نثر و نظم در پى تحميل يک ساختار ذهنى و يافته‌هاى پراضطراب دوران انزوا و تنهايى خويش هستند. نيچه با اينکه خود در خانواده‌اى مذهبى چشم گشود و پدرش نيز کشيش کليساى پروتستان بود مسير فکرى خود را از مبارزه با مسيحيت آغاز کرد و تا آنجا پيش رفت که عصر خويش را دوران مرگ خدا ناميد و با صراحت اعلام داشت که بشر از اين پس بايد به دور از هرگونه ايمان و اعتقاد به حقايق غيرمشهود و با کنار گذاشتن همه ارزشها و اصول اخلاقى بنياد هستى خويش را بسازد. يکى از انديشه‌هاى سرنوشت‌ساز که از ديگران نيز تاثير پذيرفته است آن است که همه فعاليتهاى ذهنى و عينى موجودات معطوف به قدرت است تا قبل از وي، شوپنهاور و اسپينوزا معتقد بودند که موجودات به گونه‌اى خلق شده‌اند که از خود صيانت مى کنند. از نظر نيچه صيانت انسان توسط قدرت صورت مى‌گيرد. اگر انسان از ميان دو نظريه يکى را انتخاب مى‌کند به خاطر داشتن دليل نيست بلکه فرد با قبول آن نظريه احساس قدرت مى‌کند. از اين روى نيچه بيان مى‌دارد که روى آوردن به دين هم دليلى ندارد بلکه چون با پذيرش دين، احساس قدرت به آدمى دست مى‌دهد لذا به دين روى مى‌آوريم. آدميان با پذيرش دين اين احساس در آنها به وجود مى‌آيد که تنها نيستند و وجود مطلقى پشتيبان آنان است. با اين توصيف از نظر نيچه دين مخلوق قدرت‌طلبى انسانهاست‌. همانطور که متوجه شديم از ميان نظريات نيچه آنچه بسيار خودنمايى مى‌کند تئورى “ابرمرد” است که در ساحت اجتماعي، اخلاقى و سياسى بشريت همان را تداعى مى‌کند که تئورى تنازع بقا در قلمرو زيست‌شناسي. نيچه معتقد است که همه آموزه‌هاى اخلاقى که سقراط و افلاطون‌ به غلط به آنها پاى مى‌فشردند مسير مطلوب جامعه يونان را تغيير داد و به سوى اخلاق باز گرداند و نيز هرآنچه که در مکتب مسيح به عنوان نوع دوستي، احسان، کمک به بيچارگان، دردمندى و دستگيرى از فقيران و... مطرح‌شده سد راه کمال انسانى است؛ زيرا هر آنکه در جامعه از قدرت برترى برخوردار است بايد همه چيز را به استخدام خود در آورد و همه زير دستان را براى رسيدن به خواسته‌هاى خود به کار گيرد؛ بى‌آنکه حق اعتراضى درکار باشد و اگر هزاران انسان ضعيف نابود شوند تا يک انسان قوى و به اصطلاح ابرمرد باقى بماند عين حق و صواب است و در اين مسير حتى تصريح مى‌کند که امورى چون برابرى زن و مرد، دموکراسى و احترام به راى اکثريت و... همگى او هامى است که بايد به فراموشى سپرده شود. نيچه ،افزون بر حوزه دين و باور مذهبى بر معيارهاى پذيرفته‌شده و نيز حقوق بين‌الملل و  همه هنجارهاى دموکراسى نيز خط بطلان کشيده است.                                                          

 

نیچه همه چیز را در نیاز خودگرایانه خلاصه کرده بود و به دنیا و روابط انسان ها تنها از دیدگاه خودگرایانه می نگریست و این اندیشه ها ی او تنها ناشی  از  فراموش کردن اصل مهم عدالت بود. عدالتی که عامل اصلی تشکیل هر جامعه است. اما در مقابل کارل مارکس دانشمندی بود که با اندیشه های جمع گرایانه ی خود در آرزوی تحقق یک جامعه ی بی طبقه بود تا در آن انسان ها از موقعیت و مقام برابر برخوردار باشند.

 

 کارل مارکس

 فیلسوف، جامعه شناس,اقتصاددان, و مبارز و فعال سیاسی کمونیست آلمانی تئوریسین سوسیالیسم علمی و مکتب مارکسیسم و همچنین بنیادگذار بین الملل اول است. وی به همراه دوست و همکار خود فردریش انگلس با الهام از کمون پاریس و انقلاب صنعتی و تحولاتی که این انقلاب در اروپا گذاشته بود برخلاف تمامی فلاسفه ی پیش از خود که به تفسیر جهان می‌پرداختند درصدد تغییر آن برآمد . وی به همراه انگلس «مانیفست کمونیست» را به رشتهٔ تحریر در آورد و با شعار «کارگران جهان متحد شوید!» درصدد ایجاد اتحاد میان کارگران بر علیه سلطهٔ سرمایه‌داری برآمد. مارکس بخشی از اندیشهٔ خود را از دیگر فیلسوف آلمانی یعنی هگل وام گرفته بود و در واقع دیالکتیک (جدل) خودش را بر پایهٔ آنچه هگل پیش از او گفته بود برقرار کرد و مادی‌گرایی جدلی (ماتریالیسم دیالکتیک) را پایگذار شد. به زعم عده‌ای، مارکس با تحلیل طبقاتی تاریخ در پی آن بود که فروپاشی حتمی سرمایه‌داری را ثابت کند و فرارسیدن سوسیالیسم را ناگزیر نشان دهد. نقد بسیاری از تجدیدنظرطلبان پس از وی از جمله ادوارد برنشتاین به همین «جبر تاریخی» موجود در اندیشهٔ وی بود که به زعم آنان،وقوع سوسیالیسم را حتمی می‌دانست و در واقع برای انسان‌ها نقشی بیش از شتاب‌بخشندگان به این تحول قائل نمی‌شد .

البته این دیدگاه نسبت به مارکس، کرارا توسط بسیاری از کمونیست‌ها رد شده و بسیاری ربط دادن مارکس به «دترمینیسم» و «جبرگرایی» را بیهوده می‌دانند. بسیاری معتقدند که مارکس از لازم و عملی بودن سوسیالیسم سخن رانده و نه از حتمی بودن آن. از جمله آثار بزرگ او می‌توان به «سرمایه» (کاپیتال) اشاره کرد که اساس اندیشهٔ او را دربر می‌گیرد

 

اشتباه مارکس یکی این بود که همه چیز را در بعد مادیات خلاصه کرده بود و دیگر اینکه در ذهنش  تصورتشکیل یک جامعه ی بی طبقه داشت در حالی که این امری نا ممکن می نماید. شاید کارل مارکس نگاه  متفاوتی در مورد  عدالت داشت به نظر می رسد که عدالت در دیدگاه او چیزی جز برابری نبود در حالی که عدالت یعنی «هر چیزی در جای خود و هر شخصی به اندازه ی توانایی خود».

همواره سه عامل هستند که انسان را به سوی خودگرایی سوق می دهند عواملی که بشر یا برای رسیدن به آن حریم عدالت را زیر پا می گذارد و یا رسیدن به آن عاملی می شود برای گرایش به فساد . واین تثلیث فساد چیزی نیست جز سه عامل قدرتمند: قدرت, ثروت و شهوت.

آدمی برای دستیابی به این سه عامل و  یا برای گسترش و بهره بری بیشتر از این عوامل به سمت خودگرایی سوق می یابد. و مسلما هر چه انسان به سوی خودگرایی پیش برود طبیعتا جنگ های بیشتری ابتدا مابین جوامع و بعد در بین افراد هر جامعه بروز و ظهور می کند و آنها را به منجلاب تباهی می کشاند. در چنین جامعه ای انسان ها هر روز از هم دور و  دورتر می گردند تا جایی که می رود تا به تباهی و نابودی جامعه بیانجامد زیرا در چنین جامعه, عدالتی که سنگ بنای اولیه و اصلی تشکیل آن  بود یافت نمی شود و هر کس در پی چنگ انداختن بیشتر به سهم دیگران و افزایش سهم خود خواهد بود. تا اینکه  شخصی ظهور می کند که دیگر گراست و شعار او عدالت است و بشر و جامعه ی بشری را که در مرز حیوانیت قرار گرفته است مجددا نجات خواهد داد. به امید خدا در بخش بعدی به تعریف و توضیح هر چند مختصر این حاکمان مفسد می پردازیم تا ببینیم چگونه این عوامل موجبات  تباهی و فساد جامعه را فراهم می آورند.

 

و من الله التوفیق...توفیق تنها از آن خداست.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 9:59  توسط محمد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ماده 40: حق انتفاع عبارت از حقی است که به موجب آن شخص می تواند از مالی که عین آن ملک دیگری است یا مالک خاص ندارد استفاده کند.
امیدوارم حق انتفاعی که ما بین ما ایجاد می شود مثمر ثمر باشد...به یاری خدا

پیوندهای روزانه
روزنامه ی رسمی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1385
پیوندها
حقوق ایران و فرانسه
دانشجوی حقوق
حقوق اساسی
عشق الاسلام
حقوق ایران
سایت حقوق جعفر احمدی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM